رفع الله رایت العباس
رفع الله رایت العباس - مطالب خاطرات

رفع الله رایت العباس

یا علی جان مقتدای من تویی

 

خاطره ایی از مرد اسباب بازی فروش

 

نوع مطلب :خاطرات ،

نوشته شده توسط:حمید افشاری

تقریبا دوماه پیش یکی از دوستانم را در بازار دیدم.بعداز احوالپرسی از دوستم پرسیدم این طرفها؟گفت برای خرید مقداری اجناس کادویی برای بچه های مدرسه آمده ام.چون کار ما در این رابطه است مقداری اقلام  کادویی به ایشان معرفی کردم.بعد از مقداری خرید رفیقم گفت:اگرآشنا داری می خوام تعدادی اسباب بازی فکری هم بگیرم.با هم راه افتادیم طرف بازار بین الحرمین و پاساژ نیک و پاساژموثقی وبعدش هم همون جوری قدم زنان به طرف پاساژ...تو راهرو پاساژ که قدم میزدیم چشم دوستم به یک اسباب بازی افتاد گفت بیا بریم قیمت کنیم من از این خوشم اومده .دوستم می خواست داخل بشه جلوشو گرفتم گفتم:نرو مگه نمی بینی دارند ناهار می خورند.رفیقم به حالت تمسخر گفت:کو کجا دارند غذا می خورند که ما نمی بینیم.من چون چند سال تو پاساژبغلی مغازه داشتم با اخلاقیات صاحب مغازه آشنا بودم.ایشان هر وقت می خواستند ناهار بخورند پرده ایی جلوی میزشان می زدند وبعد ناهارشان را اون پشت میل می کردند بابت اینکه اگر فردی از آنجا می گذره بالاخره با دیدن غذا هوس  نکنه ومراعات می کردند.من به رفیقم این توضیحات را دادم و رفتیم دوری زدیم وبر گشتیم.ناهار صاحب مغازه هم تمام شده بود.داخل مغازه مردی با موهای سپید بود وآقایی میانسال و  دو جوان.رفیق ما اسباب بازی مورد نظرش را برداشت وبعد از کلی وارسی وبالا وپایین کردن رفتن سراغ قیمت.مرد میانسال قیمت را گفت ورفیق ماهم شروع کرد به چانه زدن.پیرمرد که ته لهجه آذری شیرینی داشت با لبخند گفت:ما چون گرون نمی فروشیم تخفیف هم نمیدیم،هر جاکه دیدی به شما تخفیف دادن بدون چند برابربا شما حساب کرده اند.توی این صحبت ها بودیم که چشم رفیق ما افتاد به عکس های انتخاباتی آقای...


ادامه مطلب

زیارت آفا امام رضا(ع)

 

نوع مطلب :خاطرات ،

نوشته شده توسط:حمید افشاری

سلام

از تاخیر چند روزه  عذر میخام .با اجازه همه دوستان برای عرض ادب وزیارت مشرف شده بودیم مشهد مقدس.جای همگی سبز خیلی خوش گذشت .نایب زیاره همتون بودم وهمه دوستان را دعا کردم.انشاء الله قسمت همه عاشق های آقا بشه روز تولد ایشان مشهد باشند.به امید آنروز



اولین زیارت

 

نوع مطلب :خاطرات ،دل نوشته ،

نوشته شده توسط:حمید افشاری

اولین باری که خدمت  آقا رسیده بود مال خیلی وقتها پیش بود همراه مادر بزرگش ومادرش وخواهرش که خیلی کوچیک بود خودش هم سنی نداشت. با بروبچه های مسجدشون عازم شده بودند.خدابیامرز مادر بزرگش در طول سفر که با اتوبوس هم بود کلی خسته شده بود اما هر وقت ازش میپرسیدی :مادر جون خسته شدی؟چشماش یک برقه عجیبی ودوست داشتنی میزد ومیگفت:خسته نه بابا این راه که خستگی نداره اگه شما جوونا خسته شدید اون یه حرفه دیگه است ولی ما جوونهای قدیمی با این چیزها که خسته نمیشیم وبعدش خاطره سفرهای قبلیش را تعریف میکردکه چقدر توراه بودندوالا آخر.


ادامه مطلب

خاطرات هیئت رایت العباس

 

نوع مطلب :خاطرات ،

نوشته شده توسط:حمید افشاری

شهدارایادکنید باذکر یک صلوات

یادش بخیر دوران تحصیل ونوجوانی اینقدر سرمان شلوغ نبود.ماه رمضون که میشدوقت بسیار داشتیم ازورزش گرفته تا هیئت،بسیج ورفقاو...مابا رفیقامون یا حاج منصور بودیم یا شاه عبدالعظیم.از مسجد مفتخردرمیومدیم میرفتیم مسجد همت پای منبرحاج مهدی قاسمی ازاونجا مسجد ارک بعد هم طباخی کاخ توی خیابان باب همایون سحری را میخوردیم وراهی خانه میشدیم وکمی استراحت،بعد مدرسه وروز ازنو.این روند دامه داشت تا موقعی که رفتیم بازار ومشغول به کسب وکارشدیم.خانه که میرسیدم از فرط خستگی افطار را نخورده جلوی تلویزیون دراز میشدم.گذشت تا امامزاده علی اکبرخبرایی شد.یک مداحه جوون میومد تو حسینیه دعای ابو حمزه میخوندوکمی هم ذکر مصیبت.ما هم که تنبل شده بودیم میرفتیم میشستیم یه اشکی میریختیم وتند طرف منزل وخواب.اون مداح جوان همین حاج محمود آقای کریمی خودمان بود.اون اوایل برو بیای الان رانداشت حدودبیست الی سی نفر میومدن وحاجی هم یه میز کوچیک میذاشت وسط حسینیه روبروی در ضریح ومردم هم راحت بدون دغدغه کمی جا، گرمی هوا وفشار واسترس که بعدها ایجاد شد ،حالی میکردند.

 

 

ادامه دارد...Valentine hourglass





 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic