رفع الله رایت العباس
رفع الله رایت العباس - مطالب داستانهای کوتاه

رفع الله رایت العباس

یا علی جان مقتدای من تویی

 

فضیلت آگاهی وگناه جهل

 

نوع مطلب :داستانهای کوتاه ،

نوشته شده توسط:حمید افشاری


بچه ای نزد شیوانا رفت (در تاریخ مشرق زمین شیوانا کشاورزی بود که او را استاد عشق و معرفت و دانایی می دانستند) و گفت : "مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به کاهن معبد دارد، خواهر کوچکم را قربانی کند. لطفا خواهر بی گناهم را نجات دهید."

شیوانا سراسیمه به سراغ زن رفت و با حیرت دید که زن دست و پای دختر خردسالش را بسته و در مقابل در معبد قصد دارد با چاقو سر دختر را ببرد. جمعیت زیادی زن بخت برگشته را دوره کرده بودند و کاهن معبد نیز با غرور و خونسردی روی سنگ بزرگی کنار در معبد نشسته و شاهد ماجرا بود.

شیوانا به سراغ زن رفت و دید که زن به شدت دخترش را دوست دارد و چندین بار او را درآغوش می گیرد و می بوسد. اما در عین حال می خواهد کودکش را بکشد. تا بت اعظم معبد او را ببخشد و برکت و فراوانی را به زندگی او ارزانی دارد.

شیوانا از زن پرسید که چرا دخترش را قربانی می کند؟
زن پاسخ داد که کاهن معبد گفته است که باید عزیزترین پاره وجود خود را قربانی کند، تا بت اعظم او را ببخشد و به زندگی اش برکت جاودانه ارزانی دارد.

شیوانا تبسمی کرد و گفت : "اما این دختر که عزیزترین بخش وجود تو نیست. چون تصمیم به هلاكش گرفته ای!"
"عزیزترین بخش زندگی تو همین کاهن معبد است که به خاطر حرف او تصمیم گرفته ای دختر نازنین ات را بکشی. بت اعظم که احمق نیست. او به تو گفته است که باید عزیزترین بخش زندگی ات را از بین ببری و اگر تو اشتباهی به جای آن کاهن دخترت را قربانی کنی هیچ اتفاقی نمی افتد و شاید به خاطر سرپیچی از دستور بت اعظم بلا و بدبختی هم گریبانت را بگیرد!"

زن اندکی مکث کرد. سپس دست و پای دخترک را باز کرد. او را در آغوش گرفت و آنگاه در حالی که چاقو را محکم در دست گرفته بود، به سمت پله سنگی معبد دوید.
اما هیچ اثری از آن کاهن معبد نبود!
می گویند از آن روز به بعد دیگر کسی کاهن معبد را در آن اطراف ندید!   در جهان تنها یک فضیلت وجود دارد و آن آگاهی‌ است و تنها یک گناه و آن جهل است.


حکایاتی از ملای زرنگ!!!

 

نوع مطلب :داستانهای کوتاه ،

نوشته شده توسط:حمید افشاری

ملا خود را از دست طلبکاران به مردن می زند، او را شستشو داده کفن می کنند و در تابوت نهاده به طرف گورستان می برند تا دفن کنند اما تشییع کنندگان راه قبرستان را گم می کنند و هر چه می گردند موفق نمی شوند به یافتن راه، ملا که طاقت خنگی آن ها را نداشت از میان تابوت بلند شد و گفت راه قبرستان از آن طرف است.


ملا بر سر راهی می‌گذشت. دید پسر بچه‌ای گربه خود را در جوی آب می‌شوید. گفت: گربه را نشور، می‌میرد! بعد از ساعتی که از همان راه بر می‌گشت دید که بعله...! گربه مرده و پسرک هم به عزای او نشسته. گفت: به تو نگفتم گربه را نشور، می‌میرد؟ پسرک گفت: برو بابا، از شستن که نمرد، موقع چلاندن مرد!



عصبانیت وعشق

 

نوع مطلب :داستانهای کوتاه ،

نوشته شده توسط:حمید افشاری

مرد درحال تمیز کردن اتومبیل تازه خود بود که متوجه شد پسر 4 ساله اش تکه سنگی برداشته و بر روی ماشین خط می اندازد.
مرد با عصبانیت دست کودک را گرفت و چندین مرتبه ضربات محکمی بر دستان کودک زد بدون اینکه متوجه آچاری که در دستش بود شود.
در بیمارستان کودک به دلیل شکستگی های فراوان انگشتان دست خود را از دست داد.
وقتی کودک پدرخود را دید با چشمانی آکنده از درد از او پرسید : پدر انگشتان من کی دوباره رشد می کنند؟
مرد بسیار عاجز و ناتوان شده بود و نمی توانست سخنی بگوید ، به سمت ماشین خود بازگشت و شروع کرد به لگد مال کردن ماشین.و با این عمل کل ماشین را از بین برد و ناگهان چشمش به خراشیدگی که کودک ایجاد کرده بود خورد که نوشته بود:
( دوستت دارم پدر ! )
روز بعد مرد خودکشی کرد.



نسخه شفا بخش آخوند!

 

نوع مطلب :داستانهای کوتاه ،

نوشته شده توسط:حمید افشاری

"روستایی فقیری که از تنگدستی و سختی معیشت جانش به لب رسیده بود، نزد آخوند ده رفت و گفت: آملا، فشار زندگی آنقدر مرا در تنگنا قرار داده که به فکر خودکشی افتاده ام. از روی زن و بچه هایم خجالت می کشم، زیرا حتی قادر به تامین نان خالی برای آنان نیستم. با زن، شش فرزند قد و نیم قد، مادر و خواهرم در یک اتاق کوچک مخروبه زندگی می کنیم، که با هر نم باران آب به داخل آن چکه می کند. این اتاق آنقدر کوچک است که شب وقتی چسبیده به هم در آن می خوابیم، پای یکی دو نفرمان از درگاه بیرون می ماند.. دیگر ادامه این وضع برایم قابل تحمل نیست... پیش تو، که مقرب درگاه خدا هستی، آمده ام تا نزد او شفاعت کنی که گشایشی در وضع من و خانواده ام حاصل شود. آخوند پرسید: از مال دنیا چه داری؟ روستایی گفت: همه دار و ندارم یک گاو، یک خر، دو بز، سه گوسفند، چهار مرغ و یک خروس است. آخوند گفت: من به یک شرط به تو کمک می کنم و آن این است که قول بدهی هرچه گفتم انجام بدهی. روستایی که چاره ای نداشت، ناگزیر شرط را پذیرفت و قول داد. آخوند گفت: امشب وقتی خواستید بخوابید باید گاو را هم به داخل اتاق ببری. روستایی برآشفت که: آملا، من به تو گفتم که اتاق آنقدر کوچک است که حتی من و خانواده ام نیز در آن جا نمی گیریم. تو چگونه می خواهی که گاو را هم به اتاق ببرم؟! آخوند گفت: فراموش نکن که قول داده ای هر چه گفتم انجام دهی وگرنه نباید از من انتظار کمک داشته باشی. صبح روز بعد، روستایی پریشان و نزار نزد آخوند رفت و گفت: دیشب هیچ یک از ما نتوانستیم بخوابیم. سر و صدا و لگداندازی گاو خواب را به چشم همه ما حرام کرد. آخوند یکبار دیگر قول روستایی را به او یادآوری کرد و گفت: امشب علاوه بر گاو، باید خر را نیز به داخل اتاق ببری. چند روز به این ترتیب گذشت و هر بار که روستایی برای شکایت از وضع خود نزد آخوند می رفت، او دستور می داد که یکی دیگر از حیوانات را نیز به داخل اتاق ببرد تا این که همه حیوانات هم خانه روستایی و خانواده اش شدند! روز آخر روستایی با چشمانی گود افتاده، سراپای زخمی و لباس پاره نزد آخوند رفت و گفت که واقعا ادامه این وضع برایش امکان پذیر نیست! آخوند دستی به ریش خود کشید و گفت: دوره سختی ها به پایان رسیده و به زودی گشایشی که می خواستی حاصل خواهد شد. پس از آن به روستایی گفت که شب گاو را از اتاق بیرون بگذارد! ماجرا در جهت معکوس تکرار شد و هر روز که روستایی نزد آخوند می رفت، این یک به او می گفت که یکی دیگر از حیوانات را از اتاق خارج کند تا این که آخرین حیوان، خروس نیز بیرون گذاشته شد. روز بعد وقتی روستایی نزد آخوند رفت، آخوند از وضع او سئوال کرد و روستایی گفت: خدا عمرت را دراز کند آملا، پس از مدتها، دیشب خواب راحتی کردیم. به راستی نمی دانم به چه زبانی از تو تشکر کنم. آه که چه راحت شدیم"!



جامه عزای اباعبدالله(ع)(قسمت آخر)

 

نوع مطلب :داستانهای کوتاه ،

نوشته شده توسط:حمید افشاری

پیراهن مشکی مکثی کرد ونگاهی به دیگران انداخت همه منتظر ادامه حرف های او بودند وصدا از هیچ کس در نمی آمد.بعد از لحظاتی سکوت گفت:اما حکایت تو حکایت دیگری است.پارچه کفنی سر به زیر انداخت وعینا می خواست روی از دیگران بپوشاند وچهره خود را پنهان کند،پیرهن مشکی ادامه داد :از ازل که آدم ابوالبشر به زمین آمد تو جامه آخرت انسانها شدی.هرکس که فوت میکرد چه مردیا زن،پیریاجوان،غنی وفقیر،شاه وگداوهرکس که فکرش را بکنی بالاخره تو را بر او می پوشاندند واورا به خاک می سپردند ولی تو در جایی که باید می بودی وتن عزیزان رسول الله وفرزندان علی(ع)وفاطمه(س)را در بر میگرفتی نبودی وسالهاست خود را سرزنش میکنی ودائم این ذکر ورد زبانت است:

 به کربلا مگر کفن به غیر بوریا نبود

              مگرحسین تشنه لب عزیز مصطفی نبود

آری حسین ابن علی(ع)و فرزندانش ویارانش را که در راه خدا جان خود را فدا کرده بودند در میان بوریا به خاک سپردند وتوشرمنده اهل البیت (ع)گشتی که نتوانستی وظیفه خود را انجام دهی.صحبت های پیراهن مشکی که به اینجا رسید چادری جلو آمدو گفت:درست است که ما این غم ها را در دل داریم اما هر وقت تورا بر تن عزاداران اهل بیت (ع)می بینیم در دل احساس آرامش میکنیم وبا خود می گوییم اگر ما نتوانستیم خدمتی به آن عزیزان نماییم اما  شیعیان یاد وخاطره آنان را با جان ودل وبا تمام وجود برپا می کنند.دیده ایم که در محرم مولایمان وقتی که تورا بر تن دارند در عزاداری ها مانند طفلان مادر از دست داده ومادران طفل از دست داده ضجه می زنند ،بر سرو سینه می زنند، اشک می ریزند ودر ماتم وعزاهستند.دیده ام که منتظرند تا محرم بیاید تا به تسلی دل مادر داغدارش بروند وبه او بگویند اگر ما نبودیم تا فرزندت را یاری نماییم اما رایت نهضتش را تا ابد برافراشته نگاه می داریم و رسالت بی بی دو عالم حضرت زینب(س)از قیام عاشورا وشهادت واسارت آل الله را ادامه خواهیم داد.پارچه کفنی گفت:دوست من،عطر تن من کافوراست اماوقتی تو تن عزاداران آقا امام حسین(ع) هستی بوی عطر سیب و بهشت میدهی وعرق تن سینه زن آقا خوش بو ترین عطرهاست.حرف ها وتمجید ها از او ادامه داشت ولی حواس او جای دیگری بود،داشت با خودش زمزمه میکرد:دو، سه روزی  بیشتر به محرم نمانده ،خدایاشکرت که می توانم بر تن عزاداران عاشورایی باشم ودر کنار آنان حماسه ایی دیگر را به تماشا بنشینم حماسه ایی که از عاشورا شروع شده وتا قیام قیامت وظهور آخرین منجی عالم بشریت که منتقم خون آنها خواهد بود ادامه خواهد داشت.انشاالله



جامه عزای اباعبدالله(ع)(قسمت چهارم)

 

نوع مطلب :داستانهای کوتاه ،

نوشته شده توسط:حمید افشاری

حال از توبگویم جامه احرام،تو هنوز در بهت وحیرتی که چراآقایت  در نیمه اعمال حج تورا از تن به در آورد و راهی دیار کربلا شد.باخود میگفتی ):(مگر از من  خطایی سر زده؟شاید بدن نازنین گل نبوی را با تارو پودم آزرده ام؟شاید بر بدن ایشان سنگینی نموده ام؟من که باتمام وجود ایشان در میان گرفته بودم نباشد از رنگ وروی من خوششان نیامده باشد؟اما نه ایشان هر وقت که من را بر تن میکرد وبا خدای خود راز ونیاز میکرد من احساس می کردم که تمام عالم به من حسد می ورزند ودوست دارند لحظه ایی به جای من باشند .آره، همین امروزبود در عرفات وقتی به قبله ایستاد وتنها دعا میخواند واشک می ریخت تند تند خود را به زیر قطرات اشکش می کشاندم که مبادا بر زمین خشک وتفت دیده بریزد اما نمی دونم چی شد که یک دفعه عزم سفر کرده وبه اهل و عیالش فرمود که  عازم شوید که وقت وصال یار است. تنم لرزید دست وپا میزدم تا من نیز همراه اوشوم ولی نشد که نشد.))بله آن روز در نیمه اعمال حج ابراهیمی،تو را از تن خارج نمودند تا تو وحرم امن الهی به خون آغشته نشوید ولی دیدی که سالها بعد سلاله معاویه و یزید در مراسم برائت ازمشرکین حجاج را در آن حریم الهی به خاک وخون کشیدند وتن سپید توبا خون حجاج سرخ گردید.



جامه عزای اباعبدالله(ع)(قسمت سوم)

 

نوع مطلب :داستانهای کوتاه ،

نوشته شده توسط:حمید افشاری

همه در سکوت به همدیگه نگاه می کردندومنتظر جواب آن دو بودند که جامه احرام گفت:ما را از پاسخ گویی معاف کنید.تو خود هم مانند ما این غم را در دل داری.پس تو بگو.همه  به چادری نگاه کردند ومنتظر جواب اوبودند ولی او سر به زیر انداخته بود وآرام ،آرام اشک می ریخت.ناگهان صدایی از گوشه ایی همه را متوجه خود کرد: من از داغ دل همه شما آگاهم وداغدار مصائب ورنج های شما هستم. صدا را همه میشناختند اون پیراهن مشکی بود که پیش همه محبوب وعزیز بود وهمه به اون ارادت خاصی داشتند.پیراهن مشکی جلو اومد وگفت:...از کدامتان شروع کنم که هرکدام داستان مفصلی دارید.از تو شروع کنم چادر،تو سالهاست که میسوزی و دم بر نمی آوری که چرا در آن روز ،در کوچه نتوانستی از بانویت در برابر سیلی آن دژخیم محافظت کنی وسپری شوی دربرابرغلاف شمشیرکه بر بازویش نشست آنقدر خود را بر زمین کوبیدی که سالهاست نشان خاک های کوچه بنی هاشم بر توست ،بعد از آن هم شرمنده بانوی دیگری شدی که در شام بلا تورا از سرش کشیدند وبرهنه سر در میان نامحرمان گرداندند،می خواستی به هر زحمتی خود را به ایشان برسانی ولی افسوس که در دستان پلیدانی بودی که سالها بعد از آستینی دیگر در مسجد گوهرشاد در آمد و بسیاری از شیر زنانی که می خواستند توراحجاب خود  داشته باشند را به خاک وخون کشید.تو هنوز هم نگرانی که کم کم فراموشت کنند ولی نگران نباش تا یاد وخاطره بانوانی که تورا حجاب برتر قرار داده بودند هست تو نیز هستی ویاد آنان نیز تا ازل فراموش ناشدنیست.



جامه عزای اباعبدالله(ع)(قسمت دوم)

 

نوع مطلب :داستانهای کوتاه ،

نوشته شده توسط:حمید افشاری

پارچه عبایی رو کرد به کفن وگفت:با من لباس روحانیت را مید وزند ولباسی که روحانی ها تن میکنند لباس پیغمبر است. من با قبا وردا وعمامه  رفیقم وهمدم همیشگی هستیم ،کسانی که من را بر تن دارند در بین مردم خیلی محترمند واین نشان دهنده جایگاه من است ولی تو چی ؟پیش هرکس اسم تورا می آورند رنگ از رخساره طرف می پرد واز تو گریزانند.من در طول عمرم همیشه بوی مشک وعطر می دهم ولی از تو بوی کافور بلند است!!کفن با تواضع لبخندی زد وگفت:پسرم هر کس با هر پست ومقامی که داشته باشد به من محتاج است ودر آخر کارش من را براو می پوشانند.من فارغ از هر دوخت ودوزی هستم ،نه آستین دارم ونه یقه ودامن.تو جیب داری وبعضی ها فقط به فکر آن هستند ولی به این نمی اندیشند که من  جیب ندارم!!وهر چه را که در جیب هایشان اندوخته اند باید بگذارند ودست خالی در میان من جای گیرند. تو افتخارت این است که عبایی می شوی که مانند لباس پیغمبر است ولی من وجود نازنین اورا در آغوش گرفتم.اگر کسی در دنیا به غیر از جامه های دنیوی جامه زهد وتقوا وپرهیزگاری را هم برتن کرده باشد وقتی که من را براو می پوشانند بهترین لباس برای او است ولی وای به حال کسی که در این دنیا گناه ومعصیت را زینت تن خود کرده باشد.من هم در دنیای شما دوستانی دارم که محترم ترینشان جامه احرام است که شبیه من در دنیای شماست.جامه احرام با مهربانی گفت:این از لطف شماست،ولی خیلی ها ارزش من را نمی دانند وفقط من را یک رخت وتن پوش میدونند ولی نمیدونند که کسی که من را با معرفت بر تن کند واز دنیا فانی جدا شود وبر سر عهدوپیمانش با خداوند متعال بماندمانند نوزادی که از مادر متولد شده باشد مطهر است.اما بعضی من را بر تن میکنند به خانه خدا میروند ولی قلب وروحشان در جاهای دیگر مانند بازار و...است وعده ایی هم بعد از خارج کردن من از تنشان دوباره بر همان راه اشتباه خود می روند.کسی که من را می پوشد ودر منا ومشعر و...در بین این همه انسان قرار میگیرد که هر یک  از وادی واقلیمی آمده است وهر کس به فکر اعمال خود است وکاری به کار دیگری ندارد باید به یاد قیامت ورستاخیز باشد وآنجا مدلی از روز رستاخیز است که خدا وعده اش را داده است.در همین حین پارچه چادری رو کرد به کفن وجامه احرام وگفت:من سالهای سال است که شما را می شناسم وبه شما نزدیک هستم اما تا الآن دلیل ناراحتی وغم وغصه فراوان شما را نمی دونم؟بگید که چی شما را اینقدر ناراحت کرده؟



جامه عزای اباعبدالله(ع)(قسمت اول)

 

نوع مطلب :داستانهای کوتاه ،

نوشته شده توسط:حمید افشاری

در روزی از روزهای خدا در حجره بزازی پارچه ها ولباس ها در حال صحبت کردن باهم بودند وهر یک از برتری هایش به بقیه میگفت وبازار فخر فروشی داغ بود.

دیبا به ساتن میگفت:من را فقط اعیان واشراف استفاده میکنند ،لباسهایی که با من دوخته میشود بر تن شاهان وشاه زادگان است ومثل تونیستم که فقط به درد قاب دستمال بخورم!

ساتن اخمی کرد و گفت:چه فیس وافاده ای داری تو!!هیچ فکر کردی اگر من نباشم تا برای تو آستر شوم هیچ وقت برتن بزرگان نخواهی رفت؟تو بر دوش من سواری که زیبا میشوی وگرنه بدون من که با متقال هم فرقی نداری!متقال تا این را شنید صدایش در اومد که:پای من را وسط نکش که من از جفتتون مهم تر هستم.اگر شاهان و بزرگان دیبا را میپوشند وآستر آن هم ساتن است ولی سر بر بالینی میگذارند که پوشش از من است ومن به آنها آرامش میدهم،در دل من پنبه وپشم پر میکنند ولحاف وتشک وبالش درست میکنند وسربر بالین من میگذارند وخوابهای خوش میبینند ومن فقط برای بزرگان نیستم وهمه از من استفاده می کنند.از کودک خردسال تا پیران بامن همراه هستند.

در همین حین فاستونی جلواومد وگفت:من پارچه کت و شلواری هستم وافرادی که من را برتن میکنند بسیار خوش تیپ وبا کلاس می شوند.آقایان در وقت دامادی بامن با وقار و محترم میشوند .رجال وبزرگان بامن حشر ونشر بسیار دارند و رقیب جدی بسیاری از شماهستم ،من در تمام وقایع وحوادث ورویدادهای تاریخی حضور داشته ام.

فاستونی در حال ایراد سخنرانی خود بود که تور وحریر دامن کشان خود را وارد معرکه کرد و گفت:اگه من بر تن عروس نباشم که عروسی سر نمی گیره!!منم که عروس خانوم را زیبا وجذاب میکنم ودر دل داماد جا میدم.اگه من نبودم کاره همتون زار بود!!!



جوجه وگربه

 

نوع مطلب :داستانهای کوتاه ،

نوشته شده توسط:حمید افشاری

گربه چشمش به جوجه خوشگل گوشه حیاط افتاد , بدجوری اسیرش شده بود. براش نقشه كشیده بود. بایه جهش تو مشتش گرفت , جوجه از ترس لرزید . گربه گفت نترس عاشقت شدم می خوام باهات ازدواج كنم ! جوجه مبهوت نگاه میكرد گربه عاشقانه بهش زل زده بود  بعد از چند لحظه گفت ولی میدونی چیه ؟ اگه من تورو به مامانم نشون بدم , عمرا نمیذاره با تو ازدواج كنم.  اونا تورو یه لقمه چپت می كنن پس خودم می خورمت تا واسه همیشه تو دل خودم بمونی!!!

 



  • تعداد کل صفحات:2 
  • 1  
  • 2  


 
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو